خرید بک لینک

درباره سایت

زندگی بلاگ

یه بنده خدا نشسته بود داشت تلویزیون میدید که یهو مرگ اومد پیشش ...
مرگ گفت : الان نوبت توئه که ببرمت ...

طرف یه کم آشفته شد و گفت : داداش اگه راه داره بیخیال ما بشو بذار واسه بعد ...

مرگ : نه اصلا راه نداره. همه چی طبق برنامست. طبق لیست من الان نوبت توئه ...
اون مرد گفت : حداقل بذار یه شربت بیارم خستگیت در بره بعد جونمو بگیر ...
مرگ قبول کرد و اون مرد رفت شربت بیاره ...


توی شربت 2 تا قرص خواب خیلی قوی ریخت ...
مرگ وقتی شربته رو خورد به خواب عمیقی فرو رفت ...
مرد وقتی مرگ خواب بود لیستو برداشت اسمشو پاک کرد و نوشت آخر لیست و منتظر شد تا مرگ بیدار شه ...

مرگ وقتی بیدار شد گفت : دمت گرم داداش حسابی حال دادی خستگیم در رفت!
بخاطر این محبتت منم بیخیال تو میشم و میرم از آخر شروع به جون گرفتن میکنم!

نتیجه اخلاقی : در همه حال منصفانه رفتار کنیم و بی جهت تلاش مذبوحانه نکنیم ! 

برچسب: نویسنده: عرفان رسولی پیرجابری ممقانی تاريخ: جمعه 22 شهريور 1392 ساعت: 17:43

سیب قندک
«اگر این جا گم شوی و من را پیدا نکنی چه می کنی؟ اندیشه ی گم کردن پدر، بیش از ترسِ گم شدنِ خودم اضطراب در دلم افکند.» علی اکبر کسمایی، مترجم و نویسنده ای که قدیمی ترها بیشتر با آثارش آشنا هستند در این متن از پدری نوشته که در همان کودکی او را برای همیشه گم کرده است.

پدرم هنوز نیامده بود و من گوشه ی حیاطی که رفته رفته در تیرگی و خنکی آخرین شب های بهار فرو می رفت، با اسبم خداحافظی می کردم و پیش از آن که هوا کاملا تاریک شود، به اتاقی که هنوز بوی چراغِ تازه روشن شده می داد می رفتم. اسبم تنه ی تنومندِ درخت مو بود که از باغچه ی گوشه ی حیاط مان درآمده، کمی روی زمین خزیده و از زاویه ی دو دیوار به سوی پشت بام بالا رفته و شاخ وبرگ خود را روی دیوارِ مشترک ما و همسایه پراکنده بود. اسبم راهوار نبود ولی من با خیال های کودکانه سوارش می شدم و به همه جا می رفتم. از روی سر همه ی بچه های گذر می پریدم. به میدان مشق می رفتم، به نقاره خانه. نقاره خانه در خیال کودکانه ی من، جعبه ی همه صداها بود که آدم هایش از اشعه ی زرین صبح و تیغه های ارغوانی آفتاب غروب ساخته شده بودند!


پدرم هنوز نیامده بود. پدرم هیچ وقت با دست خالی به خانه بازنمی گشت. چیزهایی برای من می خرید که می دانست من از دیدن شان ذوق می کنم و با تشریفاتی شبیه چشم بندی نشانم می داد. چند فرزند پسر از دست داده بود. من آخرین پسرش بودم. در حاشیه ی کتاب مثنوی چاپ هند که شب ها پیش از خواب، آن را به آوای بلند می خواند و اکنون تنها یادگاری ست که از او دارم، زیر تاریخ تولدم چنین نوشته است: «...اینک جز این یکی، دیگر گلی در گلستان زندگی من باقی نیست تا نوبت خزان آن کی رسد...» این یادداشت در حاشیه ی مثنوی، گذشته از آن که از ایمان پدرم به مولوی حکایت می کند، به خوبی می رساند که از داغ فرزند چه دل خونینی داشته است. به مادرم گفته بود تنها آرزویش این است که آن قدر زنده بماند تا بزرگی من یعنی بزرگی این آخرین پسرش را به چشم ببیند.
خیلی وقت ها من را به گردش می برد. روزی در ازدحام توپ خانه، آن سال ها که هنوز سردر الماسیه را خراب نکرده بودند، پدرم هم چنان که دست مرا گرفته بود و از آن دروازه ی کاشی کاری می گذشتیم، با لبخندی پدرانه از من پرسید: «اگر این جا گم شوی و من را پیدا نکنی چه می کنی؟» اندیشه ی گم کردن پدر، بیش از ترس گم شدن خودم اضطراب در دلم افکند. نخستین بار بود که می دیدم ممکن است پدرم را گم کنم و شاید نخستین دلهره ای بود که در زندگی حس می کردم.
پدرم شب ها مناجات می کرد و از رنج های روز به درگاه خدا پناه می برد. همه خواب بودند جز من که صدای غمین او از خواب بیدارم می کرد و واهمه ای در دلم می افکند. ترسی گنگ و مبهم با ارتعاش صدای لرزانش به دلم راه می یافت. سر به زیر لحاف می بردم و در آغوش خود پناه می جستم ولی صدایش در گوشم می پیچید و در آن حال دلم می سوخت، نمی دانم برای چه؛ برای پدرم، برای خودم و یا برای چیزهای گنگ و مبهم.کم کم ترسم می ریخت و حس می کردم که هم چون پر كاهی سبک شده ام.
شب های سرد زمستان هنگامی که زوزه ی سگ های ول گرد تهران از دور به گوش می رسید، پدرم بعد از خوردن شام برمی خاست و پالتو می پوشید و یقه ی آن را تا گوش ها بالا می کشید، زیر جوراب به پاهای خود کاغذ می چسباند تا سرما نزنند و آن وقت قابلمه ای را که از غذای همان شب پر شده بود برمی داشت و برای خانواده ی مُهرساز بی نوایی می برد که روزها گوشه ی مسجد شاه، بساط محقر مُهرسازی خود را می گسترد و عواید این کارش کفاف مخارج زندگی زن و فرزندش را نمی داد. در این گونه شب ها، تا زمانی که پدرم بازنمی گشت نمی خوابیدم. ساعتی بعد که پدرم بازمی گشت از سرما می لرزید، از دهانش بخار بیرون می آمد و نوک بینی و پشت گوشش از سوز سرما قرمز می شد و هنگامی که پالتو از تن درمی آورد، با همه ی خستگی و سرمازدگی، قیافه ی راضی و خشنود مردی را داشت که از عمل خود با همه ی زحمتش لذت برده و می رود که شب را با وجدان آسوده سر بر بالش خواب نهد.
پدرم هنوز نیامده بود. هروقت دیر می کرد مادرم دل واپس می شد زیرا مرد آرامی نبود و هیچ وقت در زندگی آسوده نمی نشست. چندین بار به زندان افتاده بود. مادرم از گذشته های او تجربه های تلخی داشت، به همین دلیل هروقت صدای در برمی خاست بی اختیار به خود می لرزید. همیشه تصور می کرد که ماموران برای بازداشت پدرم آمده اند! تازه به مدرسه می رفتم. شبی که پدرم را گرفتند درست در خاطرم نیست اما بعد از آن را خوب به یاد دارم: آن روزها و شب ها را که پدرم درخانه نبود. چندی بعد که یک روز به اتفاق چند سرباز مسلح و یک مامور «سویل» برای دیدن زن و فرزند از زندان به خانه آمد، خوب به خاطرم مانده است. هوا گرم بود. چهره ی پریده رنگ او و نگاه های خیره و حالت مغموم و غم زده اش را گویی همین دیروز بود که در ایوان خانه می دیدم. با پیراهن یقه باز و حالتی افسرده و پریشان گوشه ی ایوان نشست و قلیان خواست. نگاهش در آن سوی حیاط، میان شاخ وبرگ درختان مو و بلکه هم خیلی دورتر گم شده بود. پاسبانان در هشتی خانه به انتظارش نشسته بودند. وقتی قلیان را زمین گذاشت، من را روی زانوان خود نشاند اما اندیشه و نگاهش هنوز جای دیگر بود، خیلی دور، گویی به آینده ای مجهول می اندیشد. به سرنوشت من، به سرنوشت پسری بی پدر...
با احساسی گنگ و درعین حال رساتر از عقل و هوش کودکی به سن وسال من، می فهمیدم که پدرم در چه تلاطم روحی افتاده است: پدری که می دانستم دیگر هرشب به خانه بازنمی گردد و بر سرم باران میوه و بازیچه نمی ریزد و روی دیوار اتاق با انگشتان خود نقش کله ی خرگوش نمی اندازد. پدری که می دانستم دیگر صدای مناجات شبانه اش را نخواهم شنید و به آوای مثنوی خواندنش به خواب نخواهم رفت.
زندان پدرم در دژبان مرکزی، دهلیز تیره ای در انتهای دالانی باریک بود. یک بار پسرعموی کوچکم که در حدود چهارده سال بیشتر نداشت من را به دیدار او برد. اما آن روز دوبار جلوی ما دو کودک شش ساله و چهارده ساله را گرفتند: یک بار مقابل در ورودی دژبانی در میدان مشق و یک بار هم در برابر آن دالان دراز و باریکِ زندانی که در گوشه ی جنوب غربی دژبانی بود... به یاد ندارم که به ما چه گفتند ولی هنوز یادم هست که از نگاه های سرد و رفتار خشن زندانبانان و از تفنگ های نیزه دار نگهبانان بسیار ترسیدم و از پسرعمویم که او نیز چیزی بیشتر از من نمی دانست، با اصرار گریه آلودی می پرسیدم که پدرم چرا به این جا آمده است؟!
وقتی از محوطه ی دژبانی می گذشتیم بوی خاک آفتاب خورده توام با بوی پهنِ اسب و قاطر به مشامم خورد. هوا گرم بود، پدرم روی زمین خاکی زندان نشسته بود و هنوز همان پیراهن یقه باز را پوشیده بود. وقتی پس از مدتی چشمم به او افتاد، از ریش های انبوه او تعجب کردم و به نظرم رسید که در این چندماه اخیر چندین سال پیر شده است.
همین که من را دید با چشمان اشک آلودی در آغوشم کشید. هنوز گرمی اشک های او را روی پوست خود حس می کنم. هنوز حرارت سینه ی عریان و ضربان قلب پرتپش او هنگامی که من را در آغوش گرفت چنان که گویی همین دیروز بود، در خاطرم به وضوح تمام باقی مانده است. خیلی کوچک تر از آن بودم که بدانم پدری در زندان وقتی پسرش را می بیند و می داند که این آخرین بار است که او را، جگرگوشه اش را، آخرین امید زندگی اش را در آغوش می کشد، چه حالی دارد و زخم زندگی و نیشتر مرگ و تند باد حادثه را چگونه تا مغز استخوان خود احساس می کند. روی زمین خشک زندان نشسته بود و من را در آغوش می فشرد و می گریست. اشک های گرمش روی صورتم می ریخت، زاری او من را نیز به گریه انداخت؛ هرچند درست نمی دانستم که برای چه گریه می کنم. همین قدر حس می کردم که دلم می سوزد. در آن حال به یاد مناجات های شبانه ی پدرم افتادم. صدای همان ناله های سوزناک سحرگاهی و همان راز و نیازهای دردآلودی که شبانگاهان من را از خواب می پراند، در سلول تنگ و تیره ی زندان پیچیده بود...
حق نداشتیم زیاد پیش او بمانیم. زندانبان چندین بار از برابر زندان گذشت و اشاره کرد که وقت ملاقات گذشته است. اما پدری که می دانست دیگر پسرش را نخواهد دید، پدری که می دید باید برای همیشه از پاره ی جگرش جدا شود، چگونه می توانست یگانه فرزندش را از آغوش خود رها کند؟ سرانجام اشک هایش را پاک کرد. لحظه ای آرام گرفت. در سکوت غم انگیزی من را بوسید و از جیب جلیقه اش که گوشه ی زندان افتاده بود، چند شاهی پول خرد درآورد و به پسرعمویم داد و گفت: «برایش سیب قندک بخر.» مثل این که با این کار به خودش نیز دل داری داد...
بعد از آن دیگر پدرم را ندیدم. چراغی که هرشب روشن می شد و بازگشت پدر را نوید می داد فروغی بود که در دلم می مرد و فروبردن شعله ی حیات پدرم را به یاد می آورد. گل های اطلسی در باغچه ی خانه ی ما برای همیشه پژمردند و اسبم نیز خشکید.
بعد از آن دیگر پدرم را ندیدم اما هر سال در آخرین روزهای فصل بهار، سیب قندک به بازار می آید. 

برچسب: نویسنده: عرفان رسولی پیرجابری ممقانی تاريخ: جمعه 22 شهريور 1392 ساعت: 17:39

مردی چهار پسر داشت.
آنها را به ترتیب به سراغ درخت گلابی ای فرستاد که در فاصله ای دور از خانه شان روییده بود.
پسر اول در زمستان، دومی در بهار، سومی در تابستان و پسر چهارم در پاییز به کنار درخت رفتند.
سپس پدر همه را فراخواند و از آنها خواست که بر اساس آنچه دیده بودند درخت را توصیف کنند.
پسر اول گفت: «درخت زشتی بود، خمیده و درهم پیچیده.» پسر دوم گفت: «نه… درختی پوشیده از جوانه بود و پر از امید شکفتن.»
پسر سوم گفت: «نه… درختی بود سرشار از شکوفه های زیبا و عطرآگین… و با شکوه ترین صحنه ای بود که تا به امروز دیده ام.» پسر چهارم گفت: «نه!!! درخت بالغی بود پربار از میوه ها… پر از زندگی و زایش!»

مرد لبخندی زد و گفت: «همه شما درست گفتید، اما هر یک از شما فقط یک فصل از زندگی درخت را دیده اید!
شما نمی توانید درباره یک درخت یا یک انسان بر اساس یک فصل قضاوت کنید. همه حاصل آنچه هستند و لذت، شوق و عشقی که از زندگی شان برمی آید فقط در انتها نمایان می شود.
وقتی همه فصل ها آمده و رفته باشند!
اگر در زمستان تسلیم شوید، امید شکوفایی بهار، زیبایی تابستان و باروری پاییز را از کف داده اید!
مبادا بگذاری درد و رنج یک فصل، زیبایی و شادی تمام فصل های دیگر را نابود کند!
زندگی را فقط با فصل های دشوارش نبین؛ در راه های سخت پایداری کن. لحظه های بهتر بالاخره از راه می رسند 

برچسب: نویسنده: عرفان رسولی پیرجابری ممقانی تاريخ: جمعه 22 شهريور 1392 ساعت: 17:38

ﻣﻌﻠﻢ ﺍﺳﻢ ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯ ﺭﺍ ﺻﺪﺍ ﻛﺮﺩ ، ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯ ﭘﺎﻱ ﺗﺨﺘﻪ ﺭﻓﺖ ، ﻣﻌﻠﻢﮔﻔﺖ: ﺷﻌﺮ ﺑﻨﻲ ﺁﺩﻡ ﺭﺍ ﺑﺨﻮﺍﻥ ، ﺩﺍﻧﺶﺁﻣﻮﺯ ﺷﺮﻭﻉ ﻛﺮﺩ:ﺑﻨﻲ ﺁﺩﻡ ﺍﻋﻀﺎﻱ ﻳﻜﺪﻳﮕﺮﻧﺪ | ﻛﻪ ﺩﺭ ﺁﻓﺮﻳﻨﺶ ﺯ ﻳﻚ ﮔﻮﻫﺮﻧﺪ
ﭼﻮ ﻋﻀﻮﻱ ﺑﻪ ﺩﺭﺩ ﺁﻭﺭﺩ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭ | ﺩﮔﺮ ﻋﻀﻮﻫﺎ ﺭﺍ ﻧﻤﺎﻧﺪ ﻗﺮﺍﺭﺑﻪ ﺍﻳﻨﺠﺎ ﻛﻪ ﺭﺳﻴﺪ ﻣﺘﻮﻗﻒ ﺷﺪ ،ﻣﻌﻠﻢﮔﻔﺖ: ﺑﻘﻴﻪ ﺍﺵ ﺭﺍ ﺑﺨﻮﺍﻥ!
ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯﮔﻔﺖ: ﻳﺎﺩﻡ ﻧﻤﻲ ﺁﻳﺪ ، ﻣﻌﻠﻢ ﮔﻔﺖ: ﻳﻌﻨﻲﭼﻲ ؟ﺍﻳﻦ ﺷﻌﺮ ﺳﺎﺩﻩ ﺭﺍ ﻫﻢ ﻧﺘﻮﺍﻧﺴﺘﻲﺣﻔﻆ ﻛﻨﻲ؟!
ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯ ﮔﻔﺖ:ﺁﺧﺮﻣﺸﻜﻞ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﻣﺮﻳﺾ ﺍﺳﺖ ﻭﮔﻮﺷﻪ ﻱ ﺧﺎﻧﻪ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ،ﭘﺪﺭﻡ ﺳﺨﺖ ﻛﺎﺭﻣﻴﻜﻨﺪ ﺍﻣﺎ ﻣﺨﺎﺭﺝ ﺩﺭﻣﺎﻥ ﺑﺎﻻﺳﺖ
ﻣﻦﺑﺎﻳﺪ ﻛﺎﺭﻫﺎﻱ ﺧﺎﻧﻪ ﺭﺍ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺑﺪﻫﻢ ﻭﻫﻮﺍﻱ ﺧﻮﺍﻫﺮ ﺑﺮﺍﺩﺭﻫﺎﻳﻢ ﺭﺍ ﻫﻢ ﺩﺍﺷﺘﻪﺑﺎﺷﻢ ﺑﺒﺨﺸﻴﺪ


ﻣﻌﻠﻢ ﮔﻔﺖ: ﺑﺒﺨﺸﻴﺪ ، ﻫﻤﻴﻦ؟!ﻣﺸﻜﻞ ﺩﺍﺭﻱ ﻛﻪ ﺩﺍﺭﻱ ﺑﺎﻳﺪﺷﻌﺮ ﺭﻭ ﺣﻔﻆ ﻣﻴﻜﺮﺩﻱ ﻣﺸﻜﻼﺕ ﺗﻮ ﺑﻪﻣﻦ ﻣﺮﺑﻮﻁ ﻧﻤﻴﺸﻪ!
ﺩﺭ ﺍﻳﻦ ﻟﺤﻈﻪ ﺩﺍﻧﺶﺁﻣﻮﺯ ﮔﻔﺖ:ﺗﻮ ﻛﺰ ﻣﺤﻨﺖ ﺩﻳﮕﺮﺍﻥ ﺑﻲ ﻏﻤﻲ | ﻧﺸﺎﻳﺪ ﻛﻪ ﻧﺎﻣﺖ ﻧﻬﻨﺪ ﺁﺩﻣﻲ 

برچسب: فقر , نویسنده: عرفان رسولی پیرجابری ممقانی تاريخ: جمعه 22 شهريور 1392 ساعت: 17:35

ورده اند که یکی از بازرگانان بغداد با غلام خود در کشتی نشسته و به عزم بصره در حرکت بودند و نیز در همان کشتی بهلول و جمعی دیگر بودند . غلام از تلاطم دریا وحشت داشت و مدام گریه و زاری می نمود. مسافران از گریه و زاری آن غلام به ستوه آمدند و از آن میان بهلول از صاحب غـلام خواسـت تـااجازه دهد به طریقی آن غلام را ساکت نماید. بازرگان اجازه داد . بهلول فوری امر نمود تـا غـلام را بـه دریا انداختند و چون نزدیک به هلاکت رسـید او را بیـرون آوردنـد. غـلام از آن پـس بـه گوشـه ای ازکشتی ساکت و آرام نشست . اهل کشتی از بهلول سوال نمودند در این عمل چه حکمت بود که غلام ساکت و آرام شد ؟ بهلول گفت: این غلام قدر عافیت این کشتی را نمی دانست و چون به دریا افتاد فهمید که کـشتی جـای امن و آرامی است . بله دوستان.ما هم تا مریض نشیم قدر سلامتی رو نمی دونیم... گاهی باید از عزیزانمون دور باشیم و جای خالیشون رو احساس کنیم تا قدرشون رو بدونیم و باهاشون درست رفتار کنیم... بعضی وقتا خدا نعمتی رو ازمون میگیره تا بفهمیم چه ارزش و اهمیتی داره و باید ازش درست استفاده کرد...و گاهی... منتظر نظراتتون هستم.دوستان میخوام بدونم به نظرتون داستان های بهلول ادامه پیدا کنه یا نه؟حتما بهم بگین که از قصه های بهلول خوشتون اومده یا نه.تا فردا خداحافظ!!!

برچسب: نویسنده: عرفان رسولی پیرجابری ممقانی تاريخ: چهارشنبه 20 شهريور 1392 ساعت: 22:48

پادشاهی دو شاهین کوچک به عنوان هدیه دریافت کرد. آنها را به مربی پرندگان دربار سپرد تا برای استفاده در مراسم شکار تربیت کند. یک ماه بعد، مربی نزد پادشاه آمد و گفت که یکی از شاهینها تربیت شده و آماده شکار است اما نمیداند چه اتفاقی برای آن یکی افتاده و از همان روز اول که آن را روی شاخهای قرار داده تکان نخورده است. این موضوع کنجکاوی پادشاه را برانگیخت و دستور داد تا پزشکان و مشاوران دربار، کاری کنند که شاهین پرواز کند. اما هیچکدام نتوانستند. روز بعد پادشاه دستور داد تا به همه مردم اعلام کنند که هر کس بتواند شاهین را به پرواز درآورد ... پاداش خوبی از پادشاه دریافت خواهد کرد. صبح روز بعد پادشاه دید که شاهین دوم نیز با چالاکی تمام در باغ در حال پرواز است. پادشاه دستور داد تا معجزهگر شاهین را نزد او بیاورند. درباریان کشاورزی متواضع را نزد شاه آوردند و گفتند اوست که شاهین را به پرواز درآورد. پادشاه پرسید: «تو شاهین را به پرواز درآوردی؟ چگونه این کار را کردی؟ شاید جادوگر هستی؟ کشاورز گفت: سرورم، کار سادهای بود، من فقط شاخهای راکه شاهین روی آن نشسته بود بریدم. شاهین فهمید که بال دارد و شروع به پرواز کرد.

برچسب: نویسنده: عرفان رسولی پیرجابری ممقانی تاريخ: چهارشنبه 20 شهريور 1392 ساعت: 22:43

زنى به حضور حضرت داوود (ع) آمد و گفت: اى پیامبر خدا پروردگار تو ظالم است یا عادل؟ داوود (ع) فرمود: خداوند عادلى است که هرگز ظلم نمى کند. سپس فرمود: مگر چه حادثه اى براى تو رخ داده است که این سؤال را مى کنى؟ زن گفت: من بیوه زن هستم و سه دختر دارم، با دستم ریسندگى مى کنم، دیروز شال بافته خود را در میان پارچه اى گذاشته بودم و به طرف بازار مى بردم تا بفروشم و با پول آن غذاى کودکانم را تهیه سازم ، ناگهان پرنده اى آمد و آن پارچه را از دستم ربود و برد و تهیدست و محزون ماندم و چیزى ندارم که معاش کودکانم را تأمین نمایم . هنوز سخن زن تمام نشده بود که ... در خانه داوود (ع) را زدند ، حضرت اجازه وارد شدن به خانه را داد ، ناگهان ده نفر تاجر به حضور داوود (ع) آمدند و هر کدام صد دینار (جمعاً هزار دینار) نزد آن حضرت گذاردند و عرض کردند: این پولها را به مستحقش بدهید. حضرت داوود (ع) از آن ها پرسید : علت این که شما دسته جمعى این مبلغ را به اینجا آورده اید چیست ؟ عرض کردند: ما سوار کشتى بودیم ، طوفانى برخاست ، کشتى آسیب دید و نزدیک بود غرق گردد و همه ما به هلاکت برسیم ، ناگهان پرنده اى دیدیم ، پارچه سرخ بسته اى به سوى ما انداخت ، آن را گشودیم ، در آن شال بافته دیدیم ، به وسیله آن مورد آسیب دیده کشتى را محکم بستیم و کشتى بى خطر گردید و سپس طوفان آرام شد و به ساحل رسیدیم و ما هنگام خطر نذر کردیم که اگر نجات یابیم هر کدام صد دینار، بپردازیم و اکنون این مبلغ را که هزار دینار از ده نفر ماست به حضورت آورده ایم تا هر که را بخواهى ، به او صدقه بدهى. حضرت داوود (ع) به زن متوجه شد و به او فرمود : پروردگار تو در دریا براى تو هدیه مى فرستد، ولى تو او را ظالم مى خوانى ؟ سپس u200d هزار دینار را به آن زن داد و فرمود : این پول را در تأمین معاش کودکانت مصرف کن ، خداوند به حال و روزگار تو ، آگاهتر از دیگران است.

برچسب: نویسنده: عرفان رسولی پیرجابری ممقانی تاريخ: چهارشنبه 20 شهريور 1392 ساعت: 22:41

زاهدی کیسه ای گندم نزد آسیابان برد. آسیابان گندم او را در کنار سایر کیسه ها گذاشت تا به نوبت آرد کند. زاهد گفت: «اگر گندم مرا زودتر آرد نکنی دعا می کنم خرت سنگ بشود». آسیابان گفت: «تو که چنین مستجاب الدعوه هستی دعا کن گندمت آرد بشود.»

برچسب: نویسنده: عرفان رسولی پیرجابری ممقانی تاريخ: چهارشنبه 20 شهريور 1392 ساعت: 22:40

گنجشکی با عجله و تمام توان به آتش نزدیک می شد و برمی گشت! پرسیدند : چه می کنی ؟ پاسخ داد : در این نزدیکی چشمه آبی هست و من مرتب نوک خود را پر از آب می کنم و... آن را روی آتش می ریزم ! گفتند : حجم آتش در مقایسه با آبی که تو می آوری بسیار زیاد است ! و این آب فایده ای ندارد! گفت : شاید نتوانم آتش را خاموش کنم ، اما آن هنگام که خداوند می پرسد : زمانی که دوستت در آتش می سوخت تو چه کردی؟ پاسخ میدم : هر آنچه از من بر می آمد!

برچسب: توان ,اتش, قیامت ,گنجشگ, خوبی, نویسنده: عرفان رسولی پیرجابری ممقانی تاريخ: چهارشنبه 20 شهريور 1392 ساعت: 22:38

انیشتین برای رفتن به سخنرانی ها و تدریس در دانشگاه از راننده مورد اطمینان خود کمک می گرفت. راننده وی نه تنها ماشین او را هدایت می کرد بلکه همیشه در طول سخنرانی ها در میان شنوندگان حضور داشت بطوریکه به مباحث انیشتین تسلط پیدا کرده بود! یک روز انیشتین در حالی که در راه دانشگاه بود با صدای بلند گفت که خیلی احساس خستگی می کند؟ راننده اش پیشنهاد داد که آنها جایشان را عوض کنند و ... او جای انیشتین سخنرانی کند چرا که انیشتین تنها در یک دانشگاه استاد بود و در دانشگاهی که سخنرانی داشت کسی او را نمی شناخت و طبعا نمی توانستند او را از راننده اصلی تشخیص دهند. انیشتین قبول کرد، اما در مورد اینکه اگر پس از سخنرانی سوالات سختی از وی بپرسند او چه می کند، کمی تردید داشت. به هر حال سخنرانی راننده به نحوی عالی انجام شد ولی تصور انیشتین درست از آب درامد. دانشجویان در پایان سخنرانی شروع به مطرح کردن سوالات خود کردند. در این حین راننده باهوش گفت: سوالات به قدری ساده هستند که حتی راننده من نیز می تواند به آنها پاسخ دهد. سپس انیشتین از میان حضار برخواست و به راحتی به سوالات پاسخ داد به حدی که باعث شگفتی حضار شد!

برچسب: نویسنده: عرفان رسولی پیرجابری ممقانی تاريخ: چهارشنبه 20 شهريور 1392 ساعت: 22:36

 ستادي درشروع كلاس درس ، ليواني پراز آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت كه همه ببينند.بعد از شاگردان پرسيد: به نظر شما وزن اين ليوان چقدر است ؟ 
شاگردان جواب دادند 50 گرم ، 100 گرم ، 150 گرم ........ استاد گفت : من هم بدون وزن كردن ، نمي دانم دقيقا' وزنش چقدراست . اما سوال من اين است : اگر من اين ليوان آب را چند دقيقه همين طور نگه دارم ، چه اتفاقي خواهد افتاد ؟ شاگردان گفتند : هيچ اتفاقي نمي افتد . استاد پرسيد :خوب ، اگر يك ساعت همين طور نگه دارم ، چه اتفاقي مي افتد ؟ يكي از شاگردان گفت : دست تان كم كم درد ميگيرد. 
حق با توست . حالا اگر يك روز تمام آن را نگه دارم چه ؟ 
شاگرد ديگري جسارتا' گفت : دست تان بي حس مي شود . عضلات به شدت تحت فشار قرار ميگيرند و فلج مي شوند . و مطمئنا' كارتان به بيمارستان خواهد كشيد ....... و همه شاگردان خنديدند . استاد گفت : خيلي خوب است . ولي آيا در اين مدت وزن ليوان تغييركرده است ؟ شاگردان جواب دادند : نه 
پس چه چيز باعث درد و فشار روي عضلات مي شود ؟ درعوض من چه بايد بكنم ؟ 
شاگردان گيج شدند . يكي از آنها گفت : ليوان را زمين بگذاريد. 
استاد گفت : دقيقا' مشكلات زندگي هم مثل همين است . 
اگر آنها را چند دقيقه در ذهن تان نگه داريد اشكالي ندارد . اگر مدت طولاني تري به آنها فكر كنيد ، به درد خواهند آمد . اگر بيشتر از آن نگه شان داريد ، فلج تان مي كنند و ديگر قادر به انجام كاري نخواهيد بود. فكركردن به مشكلات زندگي مهم است . اما مهم تر آن است كه درپايان هر روز و پيش از خواب ، آنها را زمين بگذاريد. به اين ترتيب تحت فشار قرار نمي گيرند . 
هر روز صبح سرحال و قوي بيدار مي شويد و قادر خواهيد بود از عهده هرمسئله و چالشي كه برايتان پيش مي آيد ، برآييد! 
پس همين الان ليوان هاتون رو زمين بذاريد
زندگي كن.... 
زندگي همينه

برچسب: نویسنده: عرفان رسولی پیرجابری ممقانی تاريخ: پنجشنبه 14 شهريور 1392 ساعت: 13:31

  داستان زير را آرت بو خوالد طنز نويس پر آوازه آمريكايي در تاييد اينكه نبايد  اخبار ناگوار را به يكباره به شنونده گفت تعريف مي كند:

مرد ثروتمندي مباشر خود را براي سركشي اوضاع فرستاده بود. پس از مراجعه پرسيد:

-جرج از خانه چه خبر؟

-خبر خوشي ندارم قربان سگ شما مرد.

-سگ بيچاره پس او مرد. چه چيز باعث مرگ او شد؟

-پرخوري قربان!

-پرخوري؟ مگه چه غذايي به او داديد كه تا اين اندازه دوست داشت؟

-گوشت اسب قربان و همين باعث مرگش شد.

-اين همه گوشت اسب از كجا آورديد؟

-همه اسب هاي پدرتان مردند قربان!

-چه گفتي؟ همه آنها مردند؟

- بله قربان. همه آنها از كار زيادي مردند.

-براي چه اين قدر كار كردند؟

-براي اينكه آب بياورند قربان!

-گفتي آب آب براي چه؟

-براي اينكه آتش را خاموش كنند قربان!

-كدام آتش را؟

-آه قربان! خانه پدر شما سوخت و خاكستر شد.

-پس خانه پدرم سوخت! علت آتش سوزي چه بود؟

-فكر مي كنم كه شعله شمع باعث اين كار شد. قربان!

-گفتي شمع؟ كدام شمع؟

-شمع هايي كه براي تشيع جنازه مادرتان استفاده شد قربان!

-مادرم هم مرد؟

-بله قربان. زن بيچاره پس از وقوع آن حادثه سزش را زمين گذاشت و ديگر بلند نشد قربان.!

-كدام حادثه؟

-حادثه مرگ پدرتان قربان!

-پدرم هم مرد؟

-بله قربان. مرد بيچاره همين كه آن خبر را شنيد زندگي را بدرود گفت.

-كدام خبر را؟

-خبر هاي بدي قربان. بانك شما ورشكست شد. اعتبار شما از بين رفت و حالا بيش از يك سنت تو اين دنيا ارزش نداريد. من جسارت كردم قربان خواستم خبر ها را هر چه زودتر به شما اطلاع بدهم قربان!!!

برچسب: نویسنده: عرفان رسولی پیرجابری ممقانی تاريخ: پنجشنبه 14 شهريور 1392 ساعت: 13:29

 vچهار تا مهندس برق، مكانيك، شيمي و كامپيوتر با يه ماشين در حال مسافرت بودن كه يهو ماشين خراب ميشه. خاموش ميكنه و ديگه هر چي استارت ميزنن روشن نميشه.


ميگن آخه يعني چي شده؟


مهندس برقه ميگه: احتمالاً مشكل از مدارها و اتصالاتو سيم كشي هاشه.


يكي از اينا يه ايرادي پيدا كرده.


مهندس مكانيكه ميگه: نه بابا، مشكل از ميل لنگ يا پيستوناشه كه بخاطر كار زياد انحراف پيدا كرده.


مهندس شيميه ميگه: نه، ايراد از روغن موتوره. سر وقت عوض نشده، اون حالت روان كنندگيشو از دست داده.


در اينجا ميبينن مهندس كامپيوتره ساكته و هيچ چي نميگه. بهش ميگن: تو چي ميگي؟


مشكل از كجاست؟ چيكارش كنيم درست شه؟

مهندس كامپيوتره يه فكري مي كنه و ميگه: نميدونم، ولي بنظرم پياده شيم، سوار شيم شايد درست شده باشه!!!

برچسب: نویسنده: عرفان رسولی پیرجابری ممقانی تاريخ: پنجشنبه 14 شهريور 1392 ساعت: 13:28

 

عشق ، محبت ، بخشش

روزی پسر غمگین نزد درختی خوشحال رفت و گفت: من پول لازم دارم ! 

درخت گفت: من پول ندارم ولی سیب دارم. اگر می خواهی می توانی تمام سیب های درخت را چیده و به بازار ببری و بفروشی تا پول بدست آوری. 

آن وقت پسر تمام سیب های درخت را چید و برای فروش برد. هنگامی که پسر بزرگ شد، تمام پولهایش را خرج کرد و به نزد درخت بازگشت و گفت می خواهم یک خانه بسازم ولی پول کافی ندارم که چوب تهیه کنم. 

درخت گفت: شاخه های درخت را قطع کن. آنها را ببر و خانه ای بساز. 

و آن پسر تمام شاخه های درخت را قطع کرد. آنوقت درخت شاد و خوشحال بود. پسر بعد از چند سال، بدبخت تر از همیشه برگشت و گفت: 

می دانی؟ من از همسر و خانه ام خسته شده ام و می خواهم از آنها دور شوم، اما وسیله ای برای مسافرت ندارم. 

درخت گفت: مرا از ریشه قطع کن و میان مرا خالی کن و روی آب بینداز و برو. 

پسر آن درخت را از ریشه قطع کرد و به مسافرت رفت. اما درخت هنوز خوشحال بود. 

شما چی دوستان؟آیا حاضرید دوستانتان را شاد کنید؟ آیا حاضرید برای شاد کردن دیگران بها بپردازید؟ آیا پرداخت این بها حد و مرزی دارد؟ 

مسیح فرمود: بهترین دوست کسی است که جان خود را فدا کند. 

آیا شما حاضرید به خاطر خوشبختی و شادی کسی حتی جان خود را فدا کنید. منظورم این نیست که باید این کار رو بکنید. منظور از این پرسش فقط 

یک چیز بود، آیا کسی را بی قید و شرط دوست دارید؟ چند نفر؟ 

عیب جامعه این است که همه می خواهند فرد مهمی باشد ولی هیچکس نمی خواهد انسان مفیدی باشد. 

درختان میوه خود را نمی خورند، 

ابرها باران را نمی بلعند، 

رودها آب خود را نمی خورند، 

چیزی که برگان دارند، همیشه به نفع دیگران است. 

اوشو: همه آنچه که جمع کردم برباد رفت و همه آنچه که بخشیدم، مال من ماند. آنچه که بخشیدم هنوز با من است و آنچه که جمع کردم از دست رفت. 

در واقع انسان جز آنچه که با دیگران تقسیم می کند، چیزی ندارد. عشق، پول و مال نیست که بتوان آن را جمع کرد. عشق، عطر و طراوتی است که باید با دیگران تقسیم کرد. 

هر چه بیشتر بدست می آوری، هرچه کمتر می بخشی، کمتر داری 

زیگ زیگلار: محبت، یعنی دوست داشتن مردم، بیش از استحقاق آنها 

این دقیقاً کاریه که خدا با ما کرده؟ کدوم از ما می تونه با جرأت بگه که من لیاقت داشتم که خدا من رو دوست داشته باشه؟

برچسب: عشق , محبت, بخشش, نویسنده: عرفان رسولی پیرجابری ممقانی تاريخ: پنجشنبه 14 شهريور 1392 ساعت: 13:24

 روزى بهلول از مجلس درس ابوحنيفه گذر مى كرد او را مشغول تدريس ديد و شنيد كه ابوحنيفه مى گفت حضرت صادق عليه السلام مطالبى ميگويد كه من آنها را نمى پسندم اول آنكه شيطان در آتش جهنم معذب خواهد شد در صورتيكه شيطان از آتش خلق شده و چگونه ممكن است بواسطه آتش * عذاب شود دوم آنكه خدا را نمى توان ديد و حال اينكه خداوند موجود است و چيزيكه هستى و وجود داشت چگونه ممكن است ديده نشود سوم آنكه فاعل و بجا آورنده اعمال خود بنى آدمند در صورتيكه اعمال بندگان بموجب شواهد از جانب خداست نه از ناحيه بندگان بهلول همينكه اين كلمات را شنيد كلوخى برداشت و بسوى ابوحنيفه پرت كرده و گريخت اتفاقا كلوخ بر پيشانى ابوحنيفه رسيد و پيشانيش را كوفته و آزرده نمود ابوحنيفه و شاگردانش از عقب 
بهلول رفتند و او را گرفته پيش خليفه بردند بهلول پرسيد از طرف من بشما چه ستمى شده است ؟ ابوحنيفه گفت كلوخى كه پرت كردى سرم را آزرده است بهلول پرسيد آيا ميتوانى آن درد را نشان بدهى ابوحنيفه جواب داد مگر درد را مى توان نشان داد بهلول گفت اگر بحقيقت دردى در سر تو موجود است چرا از نشان دادن آن عاجزى و آيا تو خود نمى گفتى هر چه هستى دارد قابل ديدن است و از نظر ديگر مگر تو از خاك آفريده نشده اى و عقيده ندارى كه هيچ چيز بهم جنس خود عذاب نمى شود و آزرده نمى گردد آن كلوخ هم از خاك بود پس بنا بعقيده تو من ترا نيازرده ام از اينها گذشته مگر تو در مسجد نميگفتى هر چه از بندگان صادر شود در حقيقت فاعل خداوند است و بنده را تقصير نيست پس از اين كلوخ هم از طرف خداوند بر سر تو وارد شده و مرا تقصيرى نيست . 
ابوحنيفه فهميد كه بهلول با يك كلوخ سه غلط و اشتباه او را فاش كرد در اين هنگام هارون الرشيد خنديد و او را مرخص نمود

برچسب: با یه تیر سه نشان , داستان بهلول, وجود خدا ,شیطان ,درد ,عذاب ,داستان های کوتاه,وفاداری, نویسنده: عرفان رسولی پیرجابری ممقانی تاريخ: پنجشنبه 14 شهريور 1392 ساعت: 13:20

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد...در راه با یک ماشین تصادف کرد و اسیب دید.عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین در مانگاه رساندند.پرستاران ابتدا زخم های پیرمرد را پانسمان کردند.سپس به او گفتند: ((باید ازت عکسبرداری بشه تا مطمئن بشیم جائی از بدنت اسیب ندیده)) پیرمرد غمگین شد،گفت عجله دارد و نیازی به عکس برداری نیست . پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند.پیرمرد گفت:همسرم در خانه سالمندان است.هر روز صبح به انجا می روم و صبحانه را با او می خورم.نمی خواهم دیر شود!پرستاری به او گفت:خودمان به او خبر می دهیم.پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متاسفم،او الزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد! حتی مرا نمی شناسد!! پرستار با حیرت گفت:وقتی نمیداند شما چه کسی هستید،چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟
پیرمرد با صدایی گرفته،به ارامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است

برچسب: نویسنده: عرفان رسولی پیرجابری ممقانی تاريخ: پنجشنبه 14 شهريور 1392 ساعت: 13:16

 این داستان از زندگی سناتور «پال تسانگس» نقل شده است. او که سناتور ماساچوستس بود در ژانویه ي 1984 ‏اعلام کرد از سناتوری سنای ایالات متحده بازنشست می شود و در فکر انتخاب دوباره نخواهد بود. در آن زمان تسانگس از جمله چهره هایی بود که ستاره ي بخت آن ها در اوج آسمان سیاست می درخشید، بخت انتخاب دوباره ي سناتور خيلی زیاد بود. حتی از او به عنوان نامزد آینده ي ریاست یا معاون ریاست جمهور آمریکا صحبت می شد. ‏تسانگس چند هفته پیش از اعلام بازنشستگی باخبر شده بود که به نوعی سرطان لنفاوي مبتلا شده است که گرچه درمان قطعی ندارد اما قابل عمل است و اگر عمل خوب انجام شود توانایی بدنی بیمار چندان آسیب نمی بیند و امید زندگانی وي کم نمی شود. اما آن چه سبب بیرون آمدن سناتور از سنا شد بیماری او نبود بلکه بروز بیماري، چشم او را بر واقعیت میرایی انسان باز کرد. انسان نمی تواند هر کاری را که دلش می خواهد بکند. بنابراین سناتور می خواست در بازمانده ي عمر به هدفی مهم برسد. ‏سناتور به این نتیجه رسیده بود چیزی که در زندگانی بیش از چیزهاي دیگر دوست دارد، چیزی که حاضر نیست آن را با چیزهای دیگر عوض کند، بودن در کنار خانواده و نظارت بر پرورش فرزندان است. او تصمیم گرفت به جای وضع قانون براي کشور یا ثبت نام خود در کتاب های تاریخ به خانواده اش برسد. ‏اندکی پس از اعلام تصمیم، دوستی در پیام تبریک خود به سناتور می نویسد: «تا به حال هیچ کس در بستر مرگ نگفته، جا کاش براي کسب و کارم وقت بيش تری صرف می کردم.» 

 

 

برچسب: نویسنده: عرفان رسولی پیرجابری ممقانی تاريخ: چهارشنبه 13 شهريور 1392 ساعت: 23:26

 در یک مهمانی دو پزشک سر میز با هم نشسته بودند، یکی از آنها پیر مردی بازنشسته و دیگری پزشکی جوان و مشهور بود.

دکتر جوان ، خسته و آشفته با خستگی خودش را روی صندلی انداخت و گفت: ای کاش این تلفن برای چند لحظه از کار می افتاد. از بس مریض و مراجعه کننده دارم، نمی توانم به کوچک ترین کاری برسم.

پزشک پیر به آرامی گفت: می توانم احساسات تو را به خوبی درک کنم، چون خودم زمانی دقیقا وضع تو را داشتم. اما خدا را شکرگذار باش که تلفنت به صدا در می آید. از اینکه مردم به تو محتاجند، خرسند باش. دیگر هیچ کس به من زنگ نمی زند، چقدر آرزو داشتم تلفنم به صدا در می آمد . دیگر نه کسی مرا می خواهد ونه نیازی به من دارد . اکنون به من همچون کسی که یادش به خیر باشد، اشاره می شود.

نوشته :نورمن وینسنت پیل از کتاب یک روز راه 365 بار تکرار نکنیم.

عادت به شرایط بد

آیا تا به حال به اجبار به دستشویی یا حمام عمومی رفته اید که بوی بد بدهد بطوری که حالت خفه شدن به شما دست بدهد؟

دقت کرده اید که بعد از 5 دقیقه، دیگر به آن شدت بوی بد را احساس نمی کنید ؟! و اگر تصادفا یک ساعت آنجا گیر بیفتید ممکن است بگویید: انگار اصلا بوی بدی نمی آید.

قانونی در این جا داریم که صادق است: ما به محیطمان عادت می کنیم

برچسب: نویسنده: عرفان رسولی پیرجابری ممقانی تاريخ: چهارشنبه 13 شهريور 1392 ساعت: 23:25

 روزی روزگاری دو فروشنده کفش که به شرکتهای متفاوتی تعلق داشتند به یک کشور آفریقایی فرستاده شدند تا بازار کفش را در آن سرزمین بررسی کنند.

اولین فروشنده از این ماموریت خود متنفر بود. آرزو داشت که او را به این مأموریت نمی فرستادند. فروشنده دوم عاشق این مأموریت بود و به نظرش رسید که فرصت گرانبهایی را به شرکت او می دهند. وقتی این دو فروشنده وارد کشور آفریقایی شدند، درباره بازار محلی برای کفش مطالعه کردند و هر کدام تلگرافی برای شرکت خود فرستادند. فروشنده اول که دوست نداشت به این سفر برود، در تلگرافش نوشت: سفر بی فایده ای بود هیچ بازاری در این کشور وجود ندارد هیچ کس کفش نمی پوشد.

اما فروشنده دوم که این سفر را فرصت ایده الی ارزیابی کرده بود نوشت: سفر عالی بود فرصت مناسب بازاری نامحدود است اینجا هیچ کس کفش نمی پوشد

برچسب: نویسنده: عرفان رسولی پیرجابری ممقانی تاريخ: چهارشنبه 13 شهريور 1392 ساعت: 23:24

 کودکی 10 ساله که دست چپش در یک حادثه رانندگی از بازو قطع شده بود ، برای تعلیم فنون رزمی جودو به یک استاد سپرده شد .

پدر کودک اصرار داشت استاد از فرزندش یک قهرمان جدا بسازد استاد پذیرفت و به پدر کودک قول داد که یک سال بعد می تواند فرزندش را در مقام قهرمانی کل باشگاه ها ببیند! در طول شش ماه استاد فقط روی بدنسازی کودک کار کرد و در عرض این شش ماه حتی یک فن جودو را به او تعلیم نداد !

بعد از شش ماه خبر رسید که یک ماه بعد مسابقات محلی در شهر برگزار می شود . استاد به کودک 10 ساله فقط یک فن آموزش داد .و تا زمان برگزاری مسابقات فقط روی آن تک فن کار کرد.

 سرانجام مسابقات انجام شد و کودک توانست در میان اعجاب همگان با آن تک فن همه حریفان خود را شکست دهد !

سه ماه بعد کودک توانست در مسابقات بین باشگاهها نیز با استفاده از همان تک فن برنده شود و سال بعد نیز در مسابقات کشوری ، آن کودک یک دست موفق شد تمام حریفان را زمین بزند و به عنوان قهرمان سراسری کشور انتخاب گردد. وقتی مسابقه به پایان رسید در راه بازگشت به منزل کودک از استاد راز

 پیروزی اش را پرسید:

استاد گفت: دلیل پیروزی تو این بود که اولا به همان یک فن به خوبی مسلط بودی ، ثانیا تمام امیدت همان یک فن بود و سوم اینکه راه شناخته شده مقابله با این فن گرفتن دست چپ حریف بود که تو چنین دستی نداشتی !!!!

(یاد بگیر که در زندگی، از نقاط ضعف خود به عنوان نقاط قوت خود استفاده کنی.راز موفقیت در زندگی ، داشتن امکانات نیست، بلکه استفاده از" بی امکانی" به عنوان نقطه قوت است.)

برچسب: نویسنده: عرفان رسولی پیرجابری ممقانی تاريخ: چهارشنبه 13 شهريور 1392 ساعت: 23:23

 زن و شوهری به هنگام گذاراندن تعطیلات خود در ایالت <مین> آمریکا برای تماشای قایق هایی که از صید ماهی و خرچنگ باز می گشتند ، به بندرگاه رفتند.

 

 

 

یکی از قایق ها در نزدیکی آنها پهلو گرفت و قایق رانان سطلهای پر از خرچنگ را که تازه به دامشان انداخته بودند ، از قایق تخلیه کردند. زن با مشاهده ی خیل خرچنگهایی که در داخل سطلی به این طرف و آن طرف می دویدند به وجود آمد.

 

 

 

او متوجه شد به محض اینکه یکی از خرچنگها شروع به صعود از کناره ی سطل می کند، خرچنگهای دیگر بی رنگ آن را پایین می کشند و دوباره خود را از سطل بیرون بکشد به شرطی که خرچنگهای دیگر آن را مجددا پایین نکشند. شکی نیست که از این حرکت خرچنگها می توان به اثرات نیرومند حسادت و طبیعت انسانها نیز پی برد برخی از ما انسانها به محض مشاهده ی این که کسی با عزم راسخ درصد بالا کشیدن خود از سطل است ، بی درنگ دست به کار می شویم و با نیروی بازدارنده خود او را در یک چشم به هم زدن پایین می کشیم . این در حالی است که ما بایستی در جهت ارتقاء و پشتیبانی همدیگر کوشا باشیم . نه؟

برچسب: نویسنده: عرفان رسولی پیرجابری ممقانی تاريخ: چهارشنبه 13 شهريور 1392 ساعت: 23:22

 دوست دیرینه اش در وسط میدان جنگ افتاده ، می توانست بیزاری و نفرتی که از جنگ تمام وجودش را فرا گرفته ، حس کند.سنگر آنها توسط نیروهای بی وقفه دشمن محاصره شده بود.

 

 

 

سرباز به ستوان گفت که آیا امکان دارد بتواند برود و خودش را به منطقه مابین سنگرهای خود دشمن برساند و دوستش را که آنجا افتاده بود بیاورد؟ ستوان جواب داد: می توانی بروی اما من فکر نمی کنم که ارزشش را داشته باشد، دوست تو احتمالا مرده و تو فقط زندگی خودت را به خطر می اندازی.

 

 

 

حرف های ستوان را شنید ، اما سرباز تصمیم گرفت برود به طرز معجزه آسایی خودش را به دوستش رساند، او را روی شانه های خود گذاشت و به سنگر خودشان برگرداند ترکش هایی هم به چند جای بدنش اصابت کرد.

 

 

 

وقتی که دو مرد با هم بر روی زمین سنگر افتادند، فرمانده سرباز زخمی را نگاه کرد و گفت: من گفته بودم ارزشش را ندارد، دوست تو مرده و روح و جسم تو مجروح و زخمی است.

 

 

 

سرباز گفت: ولی ارزشش را داشت ، ستوان پرسید منظورت چیست؟ او که مرده، سرباز پاسخ داد: بله قربان! اما این کار ارزشش را داشت ، زیرا وقتی من به او رسیدم او هنوز زنده بود و به من گفت: می دانستم که می آیی....

 

 

 

می دانی ؟! همیشه نتیجه مهم نیست . کاری که تو از سر عشق وظیفه انجام می دهی مهم است. مهم آن کسی است یا آن چیزی است که تو باید به خاطرش کاری انجام دهی. پیروزی یعنی همین.

برچسب: نویسنده: عرفان رسولی پیرجابری ممقانی تاريخ: چهارشنبه 13 شهريور 1392 ساعت: 23:21

 داستانی عبرت آموز در مورد زندگی یک زارع  پیر افریقایی وجود دارد که به موفقیت زیادی دست یافت، ولی یک روز از شنیدن داستان کسانی که به افریقا می روند به هیجان آمد.

 

 

او مزرعه خود را می فروشد و تصمیم می گیرد به افریقا برود ، معدن الماس کشف کند و به ثروتی افسانه ای دست یابد . او قاره افریقا را در مدت 12 سال زیر پا می گذارد و عاقبت در نتیجه بی پولی ، تنهایی، خستگی و بیماری و ناامیدی ، خود را به درون اقیانوس پرت می کند و غرق می شود.

 

 

از طرف دیگر ، زارع جدیدی که مزرعه او را خریده بود ، هنگامی که  به قاطر خود ، در رودخانه ای که از وسط مزرعه اش می گذرد ، آب دهد ، تکه سنگی پیدا می کند که نور درخشانی از خود ساطع می کند.

 

 

معلوم می شود آن سنگ الماسی است که قیمتی بر آن متصور نیست . کسی که الماس را شناخته است از زارع درخواست می کند که او را به مزرعه اش ببرد و محل را به او نشان دهد و زارع او را به محلی که قاطرش را آب داده بود می برد . آنها در آنجا قطعه سنگ های بسیاری از همان نوع پیدا می کنند و بعداً متوجه می شوند که سرتا سر مزرعه پوشیده از فرسنگ ها معدن الماس است.

 

 

زارع پیر پیشین بدون آنکه حتی زیر پای خود را نگاه کند برای کشف الماس به جای دیگری رفته بود .

 

 

وقتی هدفی را برای خود تعیین می کنید فکر نکنید برای عملی ساختن آن باید سراسر کشور را زیر پا بگذارید ، شغل خود را عوض کنید ....

 

 

ببینید دقیقاً کجا هستید و از همان جا کار خود را آغاز کنید . در بیشتر موارد میدان های الماس خود را در همان جا خواهید یافت.

برچسب: نویسنده: عرفان رسولی پیرجابری ممقانی تاريخ: چهارشنبه 13 شهريور 1392 ساعت: 23:20

 روزی دو دوست در بیابانی راه می رفتند . ناگهان بر سر موضوعی اختلاف پیدا کردند و کار به مشاجره کشید .یکی از آنها از سر خشم سیلی محکمی توی گوش دیگری زد .

 

 

 

دوست سیلی خورده هم خون سرد روی شن های بیابان نوشت : امروز بهترین دوستم بر چهره ام سیلی زد . آن دو کنار یکدیگر به راه رفتن ادامه دادند تا به یک آبادی رسیدند. تصمیم گرفتند قدری آنجا بمانند و استراحت کنند. ناگهان پای شخصی که سیلی خورده بود لغزید و داخل برکه افتاد و چون شنا بلد نبود نزدیک بود غرق شود اما دوستش به کمک او شتافت و نجاتش داد . فرد نجات یافته به سختی و روی صخره سنگی نوشت: امروز بهترین دوستم جان مرا نجات داد . دوستش با تعجب پرسید : آن روز تو سیلی مرا روی شن های بیابان نوشتی اما امروز به سختی روی تخته سنگ نجات دادنت را حکاکی کردی ؟

 

 

 

آن یکی هم لبخندی زد و گفت: وقتی کسی ما را آزار می دهد باید روی شن های صحرا بنویسیم تا بادهای بخشش آن را پاک کنند ولی وقتی کسی محبتی به ما می کنند باید آن را روی سنگ بنویسیم تا هیچ بادی نتواند آن را از یاد ما ببرد.

برچسب: نویسنده: عرفان رسولی پیرجابری ممقانی تاريخ: چهارشنبه 13 شهريور 1392 ساعت: 23:19

 مي گويند شخصي سر كلاس رياضي خوابش برد. وقتي زنگ را زدند بيدار شد و با عجله دو مساله را كه روي تخته سياه نوشته شده بود يادداشت كرد و بخيال اينكه استاد آنها را بعنوان تكليف منزل داده است به منزل برد و تمام آن روز و آن شب براي حل آنها فكر كرد. هيچيك را نتوانست حل كند، اما تمام آن هفته دست از كوشش برنداشت. سرانجام يكي را حل كرد و به كلاس آورد. استاد بكلي مبهوت شد، زيرا آن ها را به عنوان دو نمونه از مسائل غيرقابل حل رياضي داده بود

برچسب: نویسنده: عرفان رسولی پیرجابری ممقانی تاريخ: چهارشنبه 13 شهريور 1392 ساعت: 23:18

 داستان کوتاه گونه ای از ادبیات داستانی است که نسبت به رمان یا داستان بلند حجم کم تری دارد و نویسنده در آن برشی از زندگی یا حوادث را می نویسد درحالی که در داستان بلند یا رمان، نویسنده به جنبه های مختلف زندگی یک یا چند شخصیت می پردازد و دستش برای استفاده از کلمات باز است. به همین دلیل ایجاز در داستان کوتاه مهم است و نویسنده نباید به موارد حاشیه ای بپردازد.

برچسب: نویسنده: عرفان رسولی پیرجابری ممقانی تاريخ: چهارشنبه 13 شهريور 1392 ساعت: 23:12

 کاش میشد سرنوشت خویش را از سر نوشت کاش می شد

کاش میشد اندکی تاریخ را بهتر نوشت

کاش می شد پشت پا زد بر تمام زندگی

کاش میشد داستان عمر خود را گونه ای دیگر نوشت


برچسب: سرنوشت,تاریخ, نویسنده: عرفان رسولی پیرجابری ممقانی تاريخ: چهارشنبه 13 شهريور 1392 ساعت: 23:09

 کلنل ساندرس یک روز در منزل نشسته بود در این میان نوه اش آمد و گفت: بابابزرگ این ماه برایم یک دوچرخه میخری؟

او نوه اش را خیلی دوست می داشت، گفت: حتماً عزیزم، حساب کرد ماهی ۵۰۰ دلار حقوق بازنشستگی میگیرم و حتی در مخارج خانه هم می مانم. شروع کرد به خواندن کتاب های موفقیت. در یکی از بندهای یک کتاب نوشته بود: قابلیت هایتان را روی کاغذ بنویسید. او شروع کرد به نوشتن. دوباره نوه اش آمد و گفت: بابا بزرگ داری چه کار می کنی؟
پدربزرگ گفت: دارم کارهایی که بلدم را مینویسم. پسرک گفت: بابابزرگ بنویس مرغ های خوشمزه درست می کنی. درست بود.
پیرمرد پودرهایی را درست می کرد که وقتی به مرغ ها میزد مزه مرغ ها شگفت انگیز می شد.
او راهش را پیدا کرد. پودر مرغ را برای فروش نزد اولین رستوران برد اما صاحب آنجا قبول نکرد، دومین رستوران نه، سومین رستوران نه، او به ۶۲۳ رستوران مراجعه کرد و ششصدوبیست و چهارمین رستوران حاضر شد از پودر مرغ استفاده کند.
امروز کارخانه پودر مرغ کنتاکی در ۱۲۴ کشور دنیا نمایندگی دارد و اگر در آمریکا کسی بخواهد عکس کلنل ساندرس و پودر مرغ کنتاکی را جلوی در رستورانش بزند، باید ۵۰ هزار دلار به این شرکت پرداخت کند


برچسب: کلنل ساندرس,موفقیت, نویسنده: عرفان رسولی پیرجابری ممقانی تاريخ: چهارشنبه 13 شهريور 1392 ساعت: 21:32

 خوک و گاو

 

مرد ثروتمندی به کشیشی می گوید:

نمی دانم چرا مردم مرا خسیس می پندارند.

کشیش گفت:

بگذار حکایت کوتاهی از یک گاو و یک خوک برایت نقل کنم.


 

 

 

خوک روزی به گاو گفت: مردم از طبیعت آرام و چشمان حزن انگیز تو به نیکی سخن می گویند و تصور می کنند تو خیلی بخشنده هستی. زیرا هر روز برایشان شیر و سرشیر می دهی.

 

اما در مورد من چی؟...

من همه چیز خودم را به آنها می دهم از گوشت ران گرفته تا سینه ام را. حتی از موی بدن من برس کفش و ماهوت پاک کن درست می کنند. با وجود این کسی از من خوشش نمی آید. علتش چیست؟

 

می دانی جواب گاو چه بود؟

 

جوابش این بود:

شاید علتش این باشد که

"هر چه من می دهم در زمان حیاتم می دهم"

برچسب: خوک و گاو,داستان, نویسنده: عرفان رسولی پیرجابری ممقانی تاريخ: چهارشنبه 13 شهريور 1392 ساعت: 21:23

صفحه بندی